تبليغاتX
بیداری





















بیداری

 

خدا ...

واسه منی که تنهام هر شب شب یلداست ... هر شب طولانی تر ...

من فقط منتظرم همین ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت0:31توسط بانوی مرداد | |


خدا ...

فک کن با کلی تنبلی و نق نق واسه یه ساعت کلاس پا شددی رفتی دانشگاه !

درس عمومی هم رفتن داره آخه؟! هندز فیری تو گوشته ! کتاب سمفونیه مردگانم رو میزت!

استادم لبخندای پشت هم تحویل می ده ... تازه از همه جالب تر اینه که سر این کلاس تنهایی.

البته من همیشه تنهام! تیر آخر وقتی زده می شه که استاد می خواد در مورد پیش پا افتاده ترین

موضوع دنیا یعنی دوستی دو جنس مخالف قلم فرسایی کنی! آخه استاد عزیزم این موضوع

خیلی وقته دمده شده ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت20:17توسط بانوی مرداد |

 

خدا ...

دست و دلم به نوشتن نمی ره ... خودم علتشو می دونم ... سعی می کنم خودمو بزنم

به بی تفاوتی ... سعی می کنم عادی عمل کنم ... دلم نمی خواد اینو بگم اما دیگه با دیگرون

برام فرقی نداری ... دیگه نوشتن از تو رو دوست ندارم چون اذیت شدم چون بد کردی ...

اگه می بینی هیچ حسی دیگه نیست اگه می بینی خیلی عادی رفتار می کنم واسه اینه که ...

مهم نیست ... خودمم از اینکه بگم مهم نیست بدم میاد اما چاره ای نیست ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت19:59توسط بانوی مرداد |

 

خدا ...

کافیه نقطه ضعفتو پیدا کنن اونوقت می شه واسشون یه بازیچه . اونقر باهاش ور می رن که

طاقتت تموم می شه و به زبون می یای ولی اونقدر ابله هستن که هی بیشتر تکرارش می کنن!

می خوام بهت بگم مرسی که نقطه ضعفمو پیدا کردی البته پیدا کردنش سخت نبود اما مرسی که

ازش سو استفاده هم کردی ...

می خوام بگم وقتی یه سری چیزا از دیده بره شاید کمرنگ بشه اما هیچ وقت پاک نمی شه ...

 

اصلا تو با خدا ... اصلا تو آخر ایمان و خدا ترسی ... اصلا تو پاک من ناپاک ... کجای دینت به بی رحمی

تشویقت کرده؟! کدوم خدا گفته بنده ی منو حتی بدترین بنده ی منو عذاب بدی؟ کدوم خدا گفته باهاش

وارد یه بازیه احمقانه بشی؟ کدوم خدا گفته ؟! نشونش بده به من ! ایمانت به کیه؟

من که قبول دارم خیلی از خدا دورم ... منکه گفته بودم بی دین و ایمونم ...

اما تو نگفته بودی ...

 

این پست از سر عصبانیت بود ... معمولا وقتی عصبانیم هیچی نمی گم ...

می دونم یه ساعت دیگه از نوشتن اینا پشیمون می شم ...

اما تو با خودت خلوت کن ...

می دونم الان جبهه می گیری و تو دلت داد می زنی که خدا این حرفا بی انصافیه اما یه بار بشین

به حر فای یه آدم بی انصاف فکر کن ... الان داری با خودت می گی تو هیچی نمی دونی ...

آره نمی دونم ... قضاوت من بر اساس دونسته هامه ... روشنم کن تا بدونم ... می تونم پیش بینی

کنم که می گی صبور نیستی ... اما منم بهت می گم جای من نیستی ... شمارش معکوس

خیلی وقته واسه من شروع شده ...

 

 پ ن : آلبوم جدید رضا صادقی بدجور دلتنگم می کنه ... آهنگ ۲ ... ۶ ... حتی ۱۱!

 

 

باران که می بارد

تمام کوچه های شهر

پر از فریاد من است

که می گویم

من تنها نیستم

تنها، منتظرم

تنها..

 

 

از : کیکاووس یاکیده


 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت20:47توسط بانوی مرداد |

 

مرد من

 

چنگ می زنم به آن، چنگ می زنم به این

من هنوز زنده ام، مرد من مرا ببین!

می دود زمان و من از پیش دوان دوان

می روی و از پیت غلت می خورد زمین

نقطه ی تلاقی ماه و آسمان تویی

صد ستاره در یسار، صد فرشته در یمین

خسته ام ولی من و خسته تر خیال من

از رسیدن به تو مرد آسمان نشین

می برد دل مرا گرگ قصه ها و تو

باورم نمی شود بی تفاوت این چنین

بره ات نمانده است آهویی که وحشی ام

می درد مرا کسی مهربان و مه جبین

تا قطار عمرمان رد شود زنام تو

من پیاده می شوم ایستگاه آخرین!

تا بمانمت هنوز چنگ می زنم به تو

ریسمان آخرم! مرد من! مرا ببین

 

 

از : نیلوفر عاکفیان

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت23:58توسط بانوی مرداد |

 

خدا ...

زندگیه ما آدما پر از اتفاقات پیش بینی نشده است که گاهی خوبه گاهی بد ... بزرگترین اتفاق زندگیه

هر آدمی می تونه دل بستن یا به عبارت بهتر دل باختن باشه خیلی حرفا در مورد این اتفاق اغلب

خوشایند زده شده که بیشتر تجربیات اشخاص بوده تا یه دستور کار از پیش نوشته شده ...

عشق از دیدگاه زن و مرد کاملا متفاوته ... و می دونم همه این و می دونید که زن ها عشق ورز و

مردها عشق باز هستن ... اما مهم ترین مساله کیفیت یه رابطه است ... من خودم معتقدم یا آدم

 عاشقه یا نیست ... وقتی عاشقی دیگه دو دو تا چهار تا کردن معنا و مفهومی نداره ...

نه زیبایی طرفت برات مهمه نه وضع مالی نه حتی خونواده و گذشتش ...

من معتقدم اگه یه نفر به این مرحله برسه به بالاترین کیفیت این رابطه رسیده و اگه حتی یه در صد

هم لنگ بزنه اصلا عاشق نیست...رسیدن به این مرحله سخت نیست بلکه رسیدن به معشوقت

از همه سخت تره ...

یه عالم فیلم و کتاب و مقاله در مورد این مساله خوندم که آدما این رابطه رو با معامله اشتباه گرفتن

مثلا خیلیاشون گفتن من هستم تا وقتی که تو باشی!

یا اینکه اگه عاشقمی دوست دارم !

بهتر از تو برای من نیست (اگه بود می رفتم سراغش )

یا دسته ی دیگشون که حال بهم زن تره :

وقتی واسه اولین بار تو رو دیدم عاشقت شدم ( البته باید بکم من منکر جلب شدن توجه در

نگاه اول نیستم  اما معتقدم عشق یکباره به وجود نمیاد)

این جور افراد تا به طرفشون دست پیدا می کنن آتیششون خاموش می شه واقعا درسته که

می گن تب تند زود عرق می کنه!

یه سری دیگه از آدما که من بهشون می گم عاشق واقعی با چشم باز انتخاب می کنن حتی اگر

با چشم بسته هم انتخاب کنن به خاطر فطرت پاکشون انتخاب صحیحی می کنن و عاشقنه تلاش

می کنن واسه رسیدن به محبوبشون ...

اما این هم مطلق نیست چون نیمی از این رابطه که مربوط به عاشقه خوب پیش می ره و الباقی

 به طرف دوم بستگی داره ... اغلب اوقات ما حق و حقوق معشوق رو نا دیده  می گیریم ...

معشوق کسیه که انتخاب شده و حالا حق انتخاب داره ... هیچ کس نباید به خاطر سلیقش

سر زنش بشه ... ظرفیت عاشق برای نه شنیدن باید خیلی بالا باشه ... بالاخره هر کس ایده آلی 

تو ذهن خودش داره !من نوعی به صرف عاشق بودنم حق ندارم کسی رو وادار به یه رابطه کنم ...

کاش این درک رو همه داشتن ... 

وقتی یه عشق کامل می شه که هر دو طرف هم عاشق باشن هم معشوق ... هر دو طرف مدت ها 

با هم حرف زده باشن بحث کرده باشن کم کم ریشه ی علاقه رو آب بدن ... چیزی که ریشه داشته

باشه هیچ وقت از بین نمی ره ...

اصلا قبول ندارم اینکه می گن مردا عاشق دخترای دست نیافتنین یا زنها با ابراز علاقه نابود می شن!

دوباره می گم عشق واقعی جا واسه این بحثا نمی ذاره ... من اعتراف کنم یا تو زمانی مهم می شه

که رابطه از نوع هوس باشه و هیچ نوع اعتمادی هم توش نباشه و الا اگه یه رابطه از سر عشق باشه

هر وقت وقتش رسید عاشق نا خودآگاه لب به اعتراف باز می کنه ...

من از پیچیده کردن دنیا متنفرم ... از اینکه امروزمون رو واسه فردای نیومده خراب کنیم ... از اینکه

غرورمون مهم تر از عشقمون بشه ... تا وقتی غرورتو دوست داشته باشی عاشق واقعی نیستی !

کاش یه کم با هم رو راست باشیم ... دنیا به این بدی ها هم که می گن نیست ...

عشق یه نیازه نه یه بازی ... برآوردش کنیم ... بازی نکنیم ...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت15:45توسط بانوی مرداد |

 

امروز وقتی رسیدم خونه حالم بد شد ... خیلی زیاد ... از صبح سر درد داشتم ...

خیلی خسته ام ... حوصله و اعصابم نداشتم ... اما همه چیز خوبه ...

 

به صد مرگ سخت

به صد مرگ ِ سخت تر

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !

خاطره یی شاید ...

رویایی ...

اتفاقی ...

 

از : حسین پناهی

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت23:48توسط بانوی مرداد |

 

خدا ...

دلشوره دارم ... دلم می خواد بهش فکر نکنم ... منظورم همین دلشوره ی لعنتیه ...

دلم می خواست انقدر بهت نزدیک بودنم که می گفتم مراقب خودت باش ...

نمی دونم نگران چی هستم ... نمی دونم چرا دوست داری همیشه با هم بد باشیم ...

شاید فکر می کنی که من پررو می شم ... حقم داری ...

می دونی من خیلی کم توقع شدم ... خوب یا بدشو نمی دونم ...

همین که تو هوای تو نفس بکشم کافیه چه برسه دیدنت ...

راستی یه سوال؟! باکتری ها هم مثل مارمولک ها عاشق می شن؟!

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت20:56توسط بانوی مرداد |

 

تو سریال ققنوس که فارسی ۱ نشون می ده یه جمله بد جور به دلم نشست:

آدم وقتی یه چیزی رو خیلی می خواد فکر می کنه اون بهترینه ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت21:17توسط بانوی مرداد |

 

یادته گفتم یه روزایی دنیا می شه من و تو؟!

اما یه روزایی هم آدمایی میان و این خلوت و به هم می زنن ...

چشمای آشنا ... من نمی خواستم این خلوت به هم بخوره ...

اما تو وارد بازیشون شدی ...

تو فقط از من دور می شی حتی اگه این دور شدنت به قیمت نزدیک شدن به

دیگران تموم بشه ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت20:26توسط بانوی مرداد |