تبليغاتX
بیداری




















بیداری

 

تو را پشت سر میگذارم

می گریزم

از واقعیتی که در برم گرفته.

انگار برای بودن باید رفت،

و منتظر اتفاقی بود که هیچگاه نمی افتد.

کاش همین اتفاق نصفه نیمه هم نمی افتاد

و من سوار قایقی می شدم که غرق می شد ،

اگر صدایم نمی کردی ....

و کاش صدا نمی کردی

حالا از دوردست

تنها از دوردست، دوستت دارم.

 

 

از : رها


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:36 توسط بانوی مرداد| |

 

یادم بود ...

مهم نبود ...

 

پ ن : فقط خواستم این تاریخ ثبت بشه ...

 

 

کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ

می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش
باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین... خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه‌اش ـ سنگین... خیابان شلوغ

...ناودان‌ها، چشمکِ خط‌دار ماشین‌های مست
خط‌کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ...

او نمی‌فهمد نمی‌فهمد فقط رد می‌شود
با همان انگیزه‌ی دیرین... خیابان شلوغ

کفش چرمی روبه‌روی کفش چرمی ایستاد
لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است

 

 

 از : زنده یاد نجمه زارع

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:58 توسط بانوی مرداد|

 

تک و تنها تو ماشین ... توی تاریکی ... چرا ...

 

بارون میاد ...

 

فردا هم ببار ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:50 توسط بانوی مرداد|

 

نه یه سال نه دو سال نه سه سال ... شیش سال!!!

خودش یه عمره ... کسی چی می دونه ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:13 توسط بانوی مرداد|

 

خدا ...

خوبم ...

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:9 توسط بانوی مرداد|

 

خدا ...

به چشم هایم که رسید نگاهش به پایین سر خورد ... سر در گم و گیج به اطراف نگاه می کرد ...

به دستهایش گفتم ببینند و آنها جور ندیدن چشم ها را می کشیدند ... کم کم من هم عادت کردم

به سر خوردن ...به ندیدن... به دیدن با دست هایم ...

همه ی تصاویرش مربوط به خیلی قبلتر ها بود. همه می گفتند ببینش اما چشمان من به سر

خوردن خو گرفته بود ... نمی دانستم او هم هنوز نگاهش را می دزدد یا نه!

کم کم یادم می رفت چشم هایش اخمش و حتی لبخندی که نزده بود ...

گاهی از کنارش می گذشتم و نمی شناختمش. نه! می شناختمش آخر ضربان قلبم خیلی

بی تابی می کرد و من حدس می زدم او از کنارم گذشته ...

می گفتند او می بیند و عادت سر خوردن از سرش افتاده. من که باور نمی کردم ... شاید به او

هم همین را می گفتند تا دست از سر خوردن بر دارد ... می دانید که به هیچ کس نمی شود

اطمینان کرد حتی او با آن نگاهش که یادم نمی آید چه عمقی داشت ...

پس چرا از دل نمی رود مگر از دیده نرفته است؟!

به نظرم این مثل را کسانی ساخته اند که خیانتشان را توجیه کنند ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:33 توسط بانوی مرداد|

 

نتونستم سکوتمو نشکنم و این یکی رو هم قورت بدم ... نتونستم مثل خیلی حرفای دیگه بریزم

تو خودمو لبخند بزنم ... نتونستم صبوری کنم و دم نزنم ...

اومدم بگم اگه تا الان خودمو دلداری می دادم و به همه ی حرفای درست و غلط لبخند می زدم

فقط بخاطر یه چیز بود ... اومدم بگم امروز دوباره با حرفای چند نفر دیگه خورد شدم ... اومدم بگم

انقدر پر شدم که اگه بشکنم بد جور صدا می ده ... اومدم بگم کم کم دارم به چشمام هم

اعتمادمو از دست می دم ... اومدم بگم ...

امروز به اندازه ی تمام روزا دلم گرفته بود ... امروز به اندازه ی تمام حرفای دروغ پشت سرم آرزو

کردم اینایی که می شنوم صحت نداشته باشه ... امروز دلم می خواست این همه سنگینیو

از رو دلم بردارم ... امروز ... اما ...

دیگه تحمل نمی کنم ...

شمار شکستن این بغض از دستم در رفته ...

می دونم که می گی به تو ربطی نداره ... می دونم که می گی نمی دونستی ...

حتی توقع ندارم اینا رو بفهمی ... اما اینو خوب می دونم که ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:3 توسط بانوی مرداد|

 

خدا ...

این بار تصمیمو گرفتم ... باید تمومش می کردم ... منظورم رفتن از این دنیای مجازیه ...

با یه مسائلی مواجه شدم که دیگه وقت واسه این دنیا نمی مونه ... نه اینکه بر نگردم نه!

اما به این زودی ها نه ... واسه اینکه وسوسه نشم تلفن اتاقم رو هم تصمیم دارم قطع کنم ...

همین طور دوتا خطمو ... به دوستان نزدیکم شماره ی جدیدمو می دم ...

می خوام یه مدت تنها باشم ... امیدوارم منو درک کنید ... شاید بعد از این مدت با یه زندگیه جدید

در خدمتتون بودم ... شایدم نه ... در هر صورت می رم تا تصمیم بگیرم ... همتونو دوست دارم ...

خدا نگهدار ...

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:53 توسط بانوی مرداد|

 

با خودم می گم کاش این طور رفتار نمی کردم ... آدما می تونن هر جوری که می خوان باشن...

من نمی تونم همه رو مجبور کنم به دلخواه من قدم بردارن ... متاسفم ...

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 23:48 توسط بانوی مرداد|

 

طبقه ی بالای سوله رو تصور کن ... ساعت از ۸شت گذشته ... پاییزه و هوا کمی سرد ...

دانشگاه بوی غربت می ده ... از بیرون بوی نم بارون می زنه ... هوا تاریکه حتی توی سوله ...

من این موقع اینجا تنها چیکار می کنم ... گریه ... بغض ...بارون ... تو ... تو ... تو ...

گرمای یه دست ... یه آغوش نامطمئن ... جدایی ... وداع ...

از خواب می پرم ...

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:51 توسط بانوی مرداد|


Design By : Night Skin